در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
|
|
|
|
|
|
اگه با بودن من غم تو دلت جون مي گيره
مي ميرم که تا ابد قلب تو آروم بگيره
اگه با موندن من باغ تو ويرونه مي شه
ميرم اما مي دونم دل بي تو ديوونه مي شه
فکر نکن که بي کسم خدا به دادم مي رسه
کوه به کوه نمي رسه آدم به آدم مي رسه
شاد ... مثل همیشه
توی تاریکی نشستی چشمتو رو دنیا بسی
همه ی قشنگیا رو واسه قلبت بد دونسی
شدی یه خواب پریشون توی کابوس زمسون
همه لحظه های عشقو داری از دس میدی آسون
آره یه دنیا سرابه همه رویاهات بر آبه
پاشو یه لحظه نگاه کن زندگیت همش بهاره
منتظر رو ایوون شب لحظه ها رو می شماره
زندگی خیلی قشنگه وقتی نبض تو رو داره
واسه آهنگ نفس هات تا همیشه جون میذاره
زندگی تو دستای تو پابه پات قدم میذاره
واسه ی خواب و خیالات همه عمرشو میذاره
توی تاریکی نشینی دل زندگی میگیره
از خدا میخوام ببینم تو رو شاد مثل همیشه
این روزها دل تنگم
چون کودکی بهانه می گیرد
بی خواب شده
هرچه داستان برایش تعریف میکنم
هرچه برایش شعرمی خوانم
خوابش نمی برد
نه دیگر شوق جنگل ودریا دارد
نه مهتاب وماه وستاره ها
خنده ازیادش رفته
وگاه وبی گاه…. بابهانه و بی بهانه می گرید
گریه دل!خونابه احساس است
کاری ازمن ساخته نیست جزاینکه بااو بسازم
ودائم درگوشش زمزمه کنم…. آرام باش ای دل
دل صدپاره و زخم خورده من
آرام باش ! ای تنگ ترین قفس دنیا…
ما بهم نمی رسیم
آری
این رسم زمانه است
تا این طلوع هست جدایی بهانه است
قلب من و تو هیچگاه مال هم نبود
گرچه خطوط نگاهمان همیشه با هم بود
نگذار بفهمم چقدر عاشقم بودی؟
برای لحظه های من چگونه زندگی کردی
بگذار تا نگویم که عاشقت بودم
چه فرق میکند بدانی.... برای تو بودم؟
همیشه شب بوده و ستاره بوده ای
برای شعرهای من اخرین بهانه بوده ای
چه فرق می کند بدانم که عاشقم بودی؟
بیاد لحظه های من همیشه می ماندی
من و تو هیچگاه بهم نمیرسیم
این جدایی است
آری
این جا زمانه ی بی خدایی است
اینو برای یه دوست عزیز نوشتم .![]()
معناي زنده بودن من، با تو بودن است.
نزديك، دور
سيـر، گرسنه
رها، اسيـر
دلتنگ، شاد
آن لحظهاي كه بي تو سرآيد مرا، مبـاد!
فريدون مشيري
گفته بودي كه:
- «چرا محو تماشاي مني؟
و آنچنان مات، كه يك دم مژه بر هم نزني!»
- «مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني!»
تجديد
دلم از هر طرف تهديد شد .... آه
گرفتار تب ترديد شد .... آه
دوباره امتحان عشق داديم
دل من باز هم تجديد شد .... آه
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق
دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را
دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان
خواهم کرد./
از دوست عزیزم ایمان هم ممنون .
خدایا بابت همه چیزهایی که به من دادی ازت ممنونم .![]()
تولدم مبارک
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت ![]()
اي دوست من ، من آن نيستم که مي نمايم. نمود پيراهني که به تن دارم - پيراهني بافته ز جان که مرا از پرسش هاي تو و تو را از فراموشي من در امان ميدارد
آن « من » ي که در من است، اي دوست ،در خانه خاموشي ساکن است و تا ابد همان جا مي ماند ، نا شناس و در نيافتني
من نمي خواهم هر چه مي گويم باور کني و هر چه مي کنم بپذيري - زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو و کارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند
هنگامي که تو ميگويي « باد به مشرق مي وزد |، » من مي گويم آري به مشرق مي وزد، زيرا نمي خواهم تو بداني که انديشه من در بند باد نيست ، بلکه در بند درياست
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا در يابي، من هم نمي خواهم که تو در يابي. مي خواهم در دريا تنها باشم
دوست من ، وقتي که نزد تو روز است، نزد من شب است. با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر ق بر فراز تپه ها سخن مي گويم ، و از سايه بنفشي که دزدانه از دره مي گذرد زيرا که تو ترانه هاي تاريکي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني - و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنويمي خواهم با شب تنها باشم
هنگامي که تو به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم - حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاک بي گذر مرا آواز مي دهي « همراه من ، رفيق من» و من در پاسخ تو را آواز مي دهم « رفيق من ، همراه من» - زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني
شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد. و من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم که بخواهم تو به آنجا بيايي. مي خواهم در دوزخ تنها باشم
تو به راستي زيبايي و درستي مهر مي ورزي، و من از براي خاطر تو مي گويم که مهر ورزيدن به اين ها خوب و زيبنده است
ولي در دل خودم به مهر تو مي خندم. گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني . مي خواهم تنها بخندم
دوست من، تو خوب و هشيار و دانا هستي؛ يا نه، تو عين کمالي - و من هم با تو از روي دانايي و هشياري سخن مي گويم. گر چه من ديوانه ام. ولي ديوانگي ام را مي پوشانم. مي خواهم تنها ديوانه باشم
دوست من، تو دوست من نيستي ، ولي من چه گونه اين را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نيست ، گر چه با هم راه مي رويم ، دست در دست
تقدیم به او که عاشقانه دوستش دارم :
با هزار و یک ترفند شاخه گلی مصنوعی را در میان گل های
شاداب گلدانت پنهان کردم و بر دفتر خاطراتت نوشتم تو را
دوست خواهم داشت تا زمانی که آخرین گل پژمرده شود .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگر روزى من مردم وتو مرا دوست داشتي هر پنج شنبه به
مزارم بيا وشاخه گل سرخي برايم بياور تا آن شاخه گلي
که به تو دادم را به خاطر بياورم ...ولي اگر تو مردي من
فقط يک بار سر قبرت خواهم آمد وآن دسته گل
سفيدى که با خون خودم سرخ خواهم کرد به تو هديه
ميکنم و در کنار تو عاشقانه جان ميسپارم.
عزيزم دوستت دارم
عاشقتم ديوانه وار
شب را دوست دارم ! چون ديگر رهگذری از کوچه پس کو چه های
شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند .چون انتها را نمي بينم .تا
براي رسيدن به آن اشتيا قی نداشته باشم شب را دوست دارم چون
ديگر هيچ عابری از دور اشک های يخ زده ام را در گوشه ی چشمان
بی فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا که اولين بار تو را در
شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب
متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم ، چرا شبها
به ديدارم نمي آيد.
اگر از پايان گرفتن غمهايت نا اميد شدي به خاطر بياور که...... زيباترين
صبحي را که تا به حال تجربه کردي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي
هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نميديد
هر وقت شاد هستی آروم بخند، كه غم بيدار نشه...و هر وقت
غمگينی آروم گريه كن تا شادی نا اميد نشه