تبليغاتX
خلوت من

 

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی​آید به چشم غم پرست
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت

 

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/07/23ساعت 14:43 توسط نسیم |

 

اگه با بودن من غم تو دلت جون مي گيره

 

 

 

مي ميرم که تا ابد قلب تو آروم بگيره

 

 

اگه با موندن من باغ تو ويرونه مي شه

 

 

 

 

ميرم اما مي دونم دل بي تو ديوونه مي شه

 

 

 

فکر نکن که بي کسم خدا به دادم مي رسه

 

 

 

کوه به کوه نمي رسه آدم به آدم مي رسه

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/07/04ساعت 9:37 توسط نسیم |

شاد ... مثل همیشه

 توی تاریکی نشستی چشمتو رو دنیا بسی


همه ی قشنگیا رو واسه قلبت بد دونسی


شدی یه خواب پریشون توی کابوس زمسون


همه لحظه های عشقو داری از دس میدی آسون


آره یه دنیا سرابه همه رویاهات بر آبه


پاشو یه لحظه نگاه کن زندگیت همش بهاره


منتظر رو ایوون شب لحظه ها رو می شماره


زندگی خیلی قشنگه وقتی نبض تو رو داره


واسه آهنگ نفس هات تا همیشه جون میذاره


زندگی تو دستای تو پابه پات قدم میذاره


واسه ی خواب و خیالات همه عمرشو میذاره


توی تاریکی نشینی دل زندگی میگیره


از خدا میخوام ببینم تو رو شاد مثل همیشه

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/06/09ساعت 10:20 توسط نسیم |

این روزها دل تنگم

چون کودکی بهانه می گیرد

بی خواب شده

هرچه داستان برایش تعریف میکنم

هرچه برایش شعرمی خوانم

خوابش نمی برد

نه دیگر شوق جنگل ودریا دارد

نه مهتاب وماه وستاره ها

خنده  ازیادش رفته

وگاه وبی گاه…. بابهانه و بی بهانه می گرید

گریه دل!خونابه احساس است

کاری ازمن ساخته نیست جزاینکه بااو بسازم

ودائم درگوشش زمزمه کنم…. آرام باش ای دل

دل صدپاره و زخم خورده من

آرام باش ! ای تنگ ترین قفس دنیا

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/06/07ساعت 17:53 توسط نسیم |

ما بهم نمی رسیم

 آری
این رسم زمانه است
تا این طلوع هست جدایی بهانه است
قلب من و تو هیچگاه مال هم نبود
گرچه خطوط نگاهمان همیشه با هم بود
نگذار بفهمم چقدر عاشقم بودی؟
برای لحظه های من چگونه زندگی کردی
بگذار تا نگویم که عاشقت بودم
چه فرق میکند بدانی.... برای تو بودم؟
همیشه شب بوده و ستاره بوده ای
برای شعرهای من اخرین بهانه بوده ای
چه فرق می کند بدانم که عاشقم بودی؟
بیاد لحظه های من همیشه می ماندی
من و تو هیچگاه بهم نمیرسیم
این جدایی است
آری
این جا زمانه ی بی خدایی است

 

اینو برای یه دوست عزیز نوشتم .

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/05/22ساعت 9:9 توسط نسیم |

خانه دوست ؟؟؟!!!!!!

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفای من گردد
يک سبد بوی گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بی رنگ و رياست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نويسم ای يار
خانه ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد ديگر خانه دوست کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/05/09ساعت 16:18 توسط نسیم |

 هميشه با تو

 

 

معناي زنده بودن من، با تو بودن است.

 

نزديك، دور

 

سيـر، گرسنه

 

رها، اسيـر

 

دلتنگ، شاد

 

آن لحظه‌اي كه بي تو سرآيد مرا، مبـاد!

 

فريدون مشيري

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/05/05ساعت 13:45 توسط نسیم |

گفته بودي كه:

 

 

-       «چرا محو تماشاي مني؟

 

 

و آنچنان مات، كه يك دم مژه بر هم نزني!»

 

 

-       «مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود

 

 

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني!»

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/04/24ساعت 8:20 توسط نسیم |

تجديد

دلم از هر طرف تهديد شد .... آه

گرفتار تب ترديد شد .... آه

دوباره امتحان عشق داديم

دل من باز هم تجديد شد .... آه

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/04/12ساعت 17:27 توسط نسیم |

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق

 

 دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را

 

 دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا....

 

 در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان

 

 خواهم کرد./

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/04/10ساعت 17:19 توسط نسیم |

خداوند منبع بی پايان و نا متناهی انرژی است ....
به تنهايی برای از بين بردن همه افکار منفی کافی است ....
کافی است که من و تو با هم به سويش برويم.... به همان بزرگی قسم که تار و پود جامه عشق را در چشم به هم زدنی به هم خواهیم بافت!
من و تو آمده ايم تا سرود سبز زندگی را اين بار بر بوم واقعيت نقاشی کنيم .....
این تنها تصويری است از پيکر حقيقت ....
این تنها تصويری است از پيکر حقيقت
هر چه هست همين است .... من و تو از کوچه های تاريک تردید ميگذريم ... و چه با اقتدار ... و هر بار دوباره تازه ميشويم.... و پس از آن ... سر آغاز نورانی شاهراه عشق..... چه نزديک ... چه نزديک ....

حمد و ستايش پروردگار جهانيان را !
خدايا فقط از تو ياری ميجوييم ..... فقط تو....
"ما" را به راه راست هدايت کن....
بار خداوندا .... دستها را به شوق رسيدن به هم گره بزن ...
بار خداوندا ... ما را يک لحظه تنها مگذار ....
بار خداوندا .... آمده ایم تا موسیقی عشق بنوازیم!

زندگی یعنی همان شبنم گوشه چشمت ... بدان که خداوند تو را میبیند ...برایش بگو گرچه میداند ... گریه کن برایش ... گرچه او بغض در گلویت را بهتر از تو میبیند ...

زندگي يعني انتخاب !
یا حق!

از دوست عزیزم ایمان هم ممنون .

خدایا بابت همه چیزهایی که به من دادی ازت ممنونم .

 

   تولدم مبارک

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/03/24ساعت 8:19 توسط نسیم |

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

+ نوشته شده در شنبه 1385/03/20ساعت 12:56 توسط نسیم |

دوست من

اي دوست من ، من آن نيستم که مي نمايم. نمود پيراهني که به تن دارم - پيراهني بافته ز جان که مرا از پرسش هاي تو و تو را از فراموشي من در امان ميدارد
آن « من » ي که در من است، اي دوست ،در خانه خاموشي ساکن است و تا ابد همان جا مي ماند ، نا شناس و در نيافتني
من نمي خواهم هر چه مي گويم باور کني و هر چه مي کنم بپذيري - زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو و کارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند
هنگامي که تو ميگويي « باد به مشرق مي وزد |، » من مي گويم آري به مشرق مي وزد، زيرا نمي خواهم تو بداني که انديشه من در بند باد نيست ، بلکه در بند درياست
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا در يابي، من هم نمي خواهم که تو در يابي. مي خواهم در دريا تنها باشم
دوست من ، وقتي که نزد تو روز است، نزد من شب است. با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر ق بر فراز تپه ها سخن مي گويم ، و از سايه بنفشي که دزدانه از دره مي گذرد زيرا که تو ترانه هاي تاريکي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني - و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنويمي خواهم با شب تنها باشم
هنگامي که تو به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم - حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاک بي گذر مرا آواز مي دهي « همراه من ، رفيق من» و من در پاسخ تو را آواز مي دهم « رفيق من ، همراه من» - زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني
شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد. و من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم که بخواهم تو به آنجا بيايي. مي خواهم در دوزخ تنها باشم
تو به راستي زيبايي و درستي مهر مي ورزي، و من از براي خاطر تو مي گويم که مهر ورزيدن به اين ها خوب و زيبنده است
ولي در دل خودم به مهر تو مي خندم. گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني . مي خواهم تنها بخندم
دوست من، تو خوب و هشيار و دانا هستي؛ يا نه، تو عين کمالي - و من هم با تو از روي دانايي و هشياري سخن مي گويم. گر چه من ديوانه ام. ولي ديوانگي ام را مي پوشانم. مي خواهم تنها ديوانه باشم
دوست من، تو دوست من نيستي ، ولي من چه گونه اين را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نيست ، گر چه با هم راه مي رويم ، دست در دست

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/02/13ساعت 17:8 توسط نسیم |

تقدیم به او که عاشقانه دوستش دارم :

 

 با هزار و یک ترفند شاخه گلی مصنوعی را در میان گل های

 

 شاداب گلدانت پنهان کردم و بر دفتر خاطراتت نوشتم تو را

 

 دوست خواهم داشت تا زمانی که آخرین گل پژمرده شود .

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/02/11ساعت 17:51 توسط نسیم |

بــاران
باران شروع شده و من پشت پنجره
افسانه شکفتن یک دشت خاطره
بارش هنوز تمام نشده من عاشق شدم
هفت شقایق و هفت پرنده یک خاطره شدم
باران هنوز بارش یک ترانه است
چشم های خیس شاپرک خسته است
نم نم لطافت و پاکی یک لحظه یک نگاه
برق شکفتن یک دشت شقایق است
باران شکوه پر کشیدن و رفتن است
در اوج آسمان بی ستاره آتش گرفتن است
نم نم شروع دست نوشته های من
رویای عاشقانه لحظه های خیس من
هر چه مینویسم انگار خسته است
حرفهایم گذشته از شعر ...قصه است
باران هنوز تمام نشده من شکفته ام
بر روی قطره های محبت نشسته ام
سوگند  به عشق که دوستت دارم
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/01/29ساعت 13:40 توسط نسیم |

اگر روزى من مردم وتو مرا دوست داشتي هر پنج شنبه به

 مزارم بيا وشاخه گل سرخي برايم بياور تا آن شاخه گلي

 که به تو دادم را به خاطر بياورم ...ولي اگر تو مردي من

 فقط يک بار سر قبرت خواهم آمد وآن دسته گل

 سفيدى که با خون خودم سرخ خواهم کرد به تو هديه

  ميکنم و در کنار تو عاشقانه جان ميسپارم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/01/20ساعت 9:33 توسط نسیم |

عزيزم دوستت دارم 

 

 

 

 

عاشقتم ديوانه وار

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/01/15ساعت 13:32 توسط نسیم |

شب را دوست دارم ! چون ديگر رهگذری از کوچه پس کو چه های

 شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند .چون انتها را نمي بينم .تا

 براي رسيدن به آن اشتيا قی نداشته باشم شب را دوست دارم چون

 ديگر هيچ عابری از دور اشک های يخ زده ام را در گوشه ی چشمان

 بی فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا که اولين بار تو را در

 شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب

 متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم ، چرا شبها

 به ديدارم نمي آيد.

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/12/28ساعت 22:15 توسط نسیم |

اگر از پايان گرفتن غمهايت نا اميد شدي به خاطر بياور که...... زيباترين

صبحي را که تا به حال تجربه کردي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي

 هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نميديد

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/12/18ساعت 8:47 توسط نسیم |

هر وقت شاد هستی آروم بخند، كه غم بيدار نشه...و هر وقت

 

غمگينی آروم گريه كن تا شادی نا اميد نشه

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/11/26ساعت 17:9 توسط نسیم |