تبليغاتX
خلوت من

      بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
          همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
       شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
        شدم آن عاشق ديوانه که بودم
         در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
          باغ صد خاطره خنديد

       عطر صد خاطره پيچيد
  يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
  پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتی از اين عشق حذر کن
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدی من نرميدم نگسستم
بازگفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای دردامن اندوه کشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/08/29ساعت 18:0 توسط نسیم |

numenmail.com

+ نوشته شده در شنبه 1384/08/28ساعت 16:32 توسط نسیم |

عشق واقعي آن است كه قادر به دادن همه چيز باشد

 بي آنكه در عوض چيزي بخواهد
+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/08/25ساعت 17:21 توسط نسیم |

به نام او که موسیقی کیهانی را عاشقانه می نوازد

 
eyes-as4-1 
 
خدايا!
من هر روز گناه کارت را ببخش
خدايا چطور بر من خشم نمي گيري؟ صبر تو کاسه صبر مرا لبريز کرد!
خشم تو در کجاي اين عالم خاکي پنهان شده؟
خدايا!ياد زيبايت را از خاطرم مگير
عشق عالم گيرت را از اين بنده حقيرت دريغ نکن
خدايا! شرمم مي آيد که مرا مي خواني و من رو بر مي گردانم
خدايا! شرمم مي  آيد که پاکي را از ياد برده ام
خدايا! شرمم مي آيد که عشق تو فراموشم شده
خدايا! يادت را از خاطرم دور مکن
مي دانم که مستي ام و هشياريم از اراده توست،مي دانم که خواب و بيداريم از اراده توست
مهري که بر گوش و چشمم زدي باز کن
دلم بسته تر از هر روز، غرق در دنياي هوس، عشق تو را به ياد نمي آورد
مي دانم که اينجايي، مي دانم که دوستم داري
مي دانم که نزديک تري به من، از خودم
خدايا پرده از رويم بردار تا عشقت وجودم را شعله ور کند
دلم طاقت دوري از تو را ندارد، خدايا می دانم که مرا نگاه میکی! توانم بده تا نگاهت کنم
 
عيوووووون
+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/08/25ساعت 17:19 توسط نسیم |

 

آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !

جوي هاي روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !

خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بي خيال و فروزان !

مي دانم . من مي دانم . تو هم مي داني ... همه مي دانند ... روزگار عجيبي است !

انسانها در ميان خرابه هايي که زيبايشان مي نامند مي زيند و به آن عشق مي ورزند.

و اينچنين بر حقارت خود دامن مي زنند ...

و من به دور از هياهوي آدمک هاي دل خوش ... همچنان در خود فرو مي روم.

هر چه بيشتر در ميانشان مي زيم دورتر مي شوم و غربيه تر !

آري ... معصوميت كودكيهايم گم شده است،

اما من هنوز هم همان كودك عاشقم و ساده دل !

و همچنان در انتظار،


در انتظار ظهور باغي از جنس اقاقي،

كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند و به سر منشا خود بازگرداند.
و رسيدن به خدايي که در اين نزديکيست ...

من اينجا تنها ماندم،
خدايا مرا به بغضي که از تو مي شکند بسپار،

مرا به باد هاي تندِ رهاکننده ي گويا ... مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .

پروردگارا، انتظار سخت ترين مجازاتي است كه برايم در نظر گرفته اي !

مرا ...... ببـــــــر ........
+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/08/25ساعت 16:57 توسط نسیم |

لحظه اكنون ،

تنها لحظه ايست ،

كه ما براي زيستن در اختيار داريم

هر گامي كه بر مي داريم ،

هر نفسي كه مي كشيم ،

مي تواند سرشار از آرامش ، شادماني و وجد باشد.

تنها كافيست كه در لحظه اكنون بيدار و زنده باشيم.

 

شما به تماشاگه رازهاي شگفت زندگي دعوت شده ايد ،بنابراين ،درنگ كنيد و به تماشا بايستيد.

براي ديدن زندگي ،بايد در زندگي حاضر بود.

 

دريا ، درياست.

زيرا ظرفيتي دريايي دارد.

درنگ كنيم ،

دل دريايي خويش را ببينيم و دريا شويم.

 

 

با دم خويش ، بدنم را آرام مي سازم ،

با بازدم خويش لبخند مي زنم.

در لحظه اكنون ساكن مي شوم ،

و مي دانم كه اين لحظه ،

لحظه اي است گرم و شگفت.

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/08/22ساعت 11:1 توسط نسیم |

روزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتري ميكرد، باد به خورشيد مي گفت كه من از تو قويتر هستم، خورشيد هم ادعا ميكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم، خب حالا چه طوري؟
ديدند مردي در حال عبور بود كه كتي به تن داشت. باد گفت كه من ميتوانم كت آن مرد را از تنش در بياورم، خورشيد گفت پس شروع كن. باد وزيد و وزيد، با تمام قدرتي كه داشت به زير كت اين مرد مي كوبيد، در اين هنگام مرد كه ديد نزديك است كتش را از دست بدهد، دكمه هاي آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبيد.

باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بيرون بياورد و با خستگي تمام رو به خورشيد كرد و گفت: عجب آدم سرسختي بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمي تواني.
خورشيد گفت تلاشم را مي كنم و شروع كرد به تابيدن، پرتوهاي پر مهرش را بر سر مرد باريد و او را گرم كرد.

مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعي در حفظ كت خود داشت ديد كه ناگهان هوا تغيير كرده و با تعجب به خورشيد نگريست، ديد از آن باد خبري نيست، احساس آرامش و امنيت كرد.

با تابش مدام و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد كه ديگر نيازي به اينكه كت را به تن داشته باشد نيست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او مي شود. به آرامي كت را از تن بدر آورد و به روي دستانش قرار داد.
باد سر به زير انداخت و فهميد كه خورشيد پر عشق و محبت كه بي منت به ديگران پرتوهاي خويش را مي بخشد بسيار از او كه مي خواست به زور كاري را به انجام برساند قويتر است.



باز هم عشق بی منت ( برتر ) است 

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/08/22ساعت 11:0 توسط نسیم |

نمي داني چه دلتنگم
چه بي تابم
چه غمگينم چه تنهايم
تو را هر شب صدا کردم
نمي بيني نمي خوابم

بيا تا باورت گردد
که بي تو کمتر از خاکم
ولي با تو به افلاکم

بيا با آرزوهايم
بسازم خانه اي در دل
سراغم را نمي گيري
مگر بيگانه اي با دل؟

+ نوشته شده در شنبه 1384/08/21ساعت 4:20 توسط نسیم |

دوستم داشته باش همانگونه كه من دوستت داشته ام
بگذار فاصله من با تو همين من و تو باشد
كه ما
بي آنكه بخواهيم يا بتوانيم
فاصله اي نمي شناسيم
بگذار عشقي كه هزاران ماجرا آفريد
هزاران خاطره
هزاران آرزو
و هزاران لطيفه
چون آرزويي لطيف در خاطر ما بماند
بكذار رفتني ها همه بروند و عشق بماند
تا تنها عشق بماند
كه بي عشق ...   تو را و مرا
نه خاطره ...  نه آرزو
نه ماجرا
و نه حتي لطيفه اي نمي ماند
دوستم داشته باش همانگونه كه من دوستت داشته ام
بگذار فاصله من از تو كمتر از آني باشد كه
ميخواهيم و نمي توانيم
كه ميتوانيم و نميگذارند
بگذار ميان من و تو جايي براي ما بماند
نه به خاطر خود
نه به خاطر من
كه به خاطر اين عشق دوستم داشته باش
بيش از آني كه من دوستت داشته ام.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/08/18ساعت 7:21 توسط نسیم |

image

 

عزيزم سلام يه چيزي ؛ چرا قلبم و شكستي ؟؟؟
مني كه عشق تو بودم ؛ حالا عاشق كي هستي؟

نمي گم دلت گرفته ؛ مي دونم كه تنها نيستي
همدمت بودم يه روزي ؛حالا با ديگري نشستي!!

نكنه عاشقش نباشي ؛ اون كه امروز تو باهاشي
بگو كه دلم باهاته ؛ هر جاي دنيا كه باشي

تو كه احساسي نداري ؛ ميدوني دلم چه تنگه؟
كاش منم مثل تو بودم ؛ قلبي كه از جنس سنگه

مي دوني اين شعر من نيست ؛ حرف يه دل شكستست
كسي كه تموم حرفاش ؛ توي ابهام گذشتست

راستي مرگم و نديدي ؟ من كه چشمام نمي بينه
آخه از روزي كه رفتي ؛ آرزوي من همينه

من كه اسراري ندارم ؛ خوشحالم يكي باهاته
آخه همدمم تا امروز ؛ يه دونه شاخه نباته

ببينم عكسام و داري ؟ اوني كه توي غروبه؟
يادمه وقتي كه ديديش ؛ گفتي واي اين يكي خوبه

 

 

مثل اينكه مي دونستي ؛ عشقمون رو به غروبه
رفتي و غروب تموم شد ؛ حالا چشمام بي فروغه

راستي شعرام و مي خوني ؟ يا كه وقتش و نداري؟
يادمه بهم مي گفتي ؛ واسه من شعري نداري؟
 

                  بيا قابلي نداره

                                آخرين هديه ياره ....

                                      من و بايد تو ببخشي

                                             اين يكي اسمي نداره

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/08/18ساعت 4:40 توسط نسیم |

گل سرخي براي محبوبم
 
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد  وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
 
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد. 

برگرفته از وبلاگ دوست نازنینم :http://parastoo-love.blogfa.com/


 

+ نوشته شده در دوشنبه 1384/08/16ساعت 8:35 توسط نسیم |

این متن را از یکی از وبلاگهای دوستان براتون گذاشتم تا بخونیدو نظر بدین:

 

تا حالا شده عاشق بشي، ولي دلت نخواد كه بدونه ؟

 

تا حالا شده تمام شب گريه كني بدون اينكه بدوني چرا؟

 

دلت بخواد تا صبح بيدار بموني ، ولي بدوني به جائي نميرسي ؟

 

تا حالا شده رفتنش رو تماشا كني ، اما نخواي بره و بعد آروم تو دلت بگي " دوستت دارم " ،

 

اما نخواي بدونه ؟

 

تا حالا شده ...

 

شما دوستان چي فكر ميكنيد. شما هم فكر ميكنين سختي كار تا همين جاست يا بازم هست ؟

 

راستش دارم يك نظر سنجي ميكنم تا ببينم اطرافيانم چگونه مي بينند و چگونه برخورد مي كنند.

 

لطفا من رو كمك كنين.

 

متشكرم

 

اگه منم که حرف من اینه :

 

میـگن کـلاغ غارغـاری، تـو رو چـه بـه بــاغ دربـــاری

 

                                    سکه نداری دون میخوای، عاشق مهربون میخوای

 

خوش بود دلم دوسم داری، میگن که تو حق نداری

 

                                    یـه دلخـوشی داشتـم اونـم، ازم گرفـتــن اجـبــاری

 

پیغوم رسید که اون ورا، جا نیست واسه کوچیک ترا

 

                                    آهــای کــلاغ دیـوونــه، ایـنـجــا جــای بـزرگـونـــــه

 

خوش بود دلم یک کسی هست، یه عمر میشه به پاش نشست

 

                                    به پاش نشست و مرد براش، غارغاری کرد تو سر سراش

 

میـگن بایـد فـرار کنــم ، دلمـو آخـه چیـکــار کنــــــــم

 

                                    چه خاکی مـن بـر سـر این، تـک دل بـی قــرار کنـم

 

برو این ورا پیدات نشه ، کسی عاشق صـدات نشه

 

                                    کور شو نبینی هیچ کسی رو ،تا کسی شیفته نگات نشه

 

                                                                                   آهای کلاغ غارغاری.....

 

برگرفته از وبلاگ دوست خوبم :http://tanhaeshgham.blogfa.com/

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/08/15ساعت 10:51 توسط نسیم |

لطفا طبق دستور العمل كن ... واقعا عجيبه ...!

هيچ كلكي در كارنيست! اين بازي بطرز شگفت آوري دقيق خواهد بود! البته بشرطي كه تقلب نكنيد! << فقط به دستور العمل عمل نمايد و تقلب نكنيد، در غير اينصورت نتيجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهيد كرد كه ايكاش تقلب نمي كرديد! اين حدوداً 3 دقيقه زمان خواهد برد تا شما را ديوانه كند!! كسي كه اين پيام را ارسال كرده گفت كه آرزويش ظرف 10 دقيقه به حقيقت پيوست!!! اين بازي نتيجه خنده دار و در عين حال شگفت انگيزي خواهد داشت! پيام را يكجا تا پايا ن نخوانيد بلكه مرحله به مرحله پيش برويد و عين دستورالعمل انجام دهيد! نكته: زماني كه ميخواهيد اسامي را بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه اشخاصي هستند كه شما آنها را مي شناسيد (تبصره از خودم: يعني اسم الكي يا بيخودي ننويسيد!!!) مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده كنيد و بيخودي و بيش از حد فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان مي آيد را بنويسيد! با زهم بايد گفته شود كه به آرامي و مرحله به مرحله به انتهاي متن برويد در غير اينصورت نتيجه درست نخواهد بود و آنرا ضايع خواهيد كرد! (باز هم تبصره از خودم: اين رو بخاطر اين چندين بار تكرار كرده كه آدمهاي فضول ببخشيد كنجكاو خودشونو كنترل كنن!!!) خوب حالا يك قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد.

1- اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستوني يا رديفي (زير هم) بر روي كاغذ بنويسيد.

2- سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر عددي را كه مايليد بنويسيد.

3- حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام شخصي را از جنس مخالف بنويسيد. == قرار نشد به پايين نگاه كنيد! تقلب ممنوع !!

4- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد.

5- در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در جلوي هر رديف نام يك ترانه) < < <

6- اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو كنيد!! < <

و حالا كليد رمز گشايي اين بازي: > > >

1- عددي را كه در رديف 2 نوشته ايد مشخص كننده تعداد اشخاصي است كه شما بايد در باره اين بازي به آنها بگوييد!
2- شخصي كه نامش در رديف 3 قيد شده كسي است كه شما عاشقش هستيد!!!
3- شخصي كه نامش در رديف 7 قيد شده كسي است كه شما دوستش داريد ولي با هم نمي سازيد (يا به تعبير ديگر عاقبت خوشي نخواهد داشت!)!!!
4- شخص شماره 4 كسي است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد!
5- شخص شماره 5 كسي است كه شما را بسيار خوب مي شناسد.

6- شخصي كه نامش در رديف 6 قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست!
7- آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص شماره 3 تطبيق مي كند (مرتبط است)!!!
8- آهنگ شماره 9 آهنگي براي شخص شماره 7 است!
9- آهنگ شماره 10 آهنگي است كه بيش از همه افكار شما را بازگو مي كند!
10- و بالاخره شماره 11 آهنگي است كه مي گويد شما در باره زندگي چه احساسي داريد!!!!

واقعا شگفت آور است! نه؟! ولي بنظر مي آيد كه درست باشه! ==== خوب چطور بود؟ === اين پيام را براي 10 نفر در خلال همان ساعتي لطفا طبق دستور العمل كن ...

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/08/15ساعت 4:54 توسط نسیم |

http://www.imagecabin.com/imageupload

 

بي تو اما از تو سرشارم
بي تو در خواب و با تو بيدارم
رنگ چشمانت رنگ دل تنگي
خسته اي از اين آدم سنگي
كهربايي تو
من پري در باد
تو همه شعري
من همه فرياد
آخرين بانو
سايه را بشكن
شوق بودن را زنده كن در من
آخرين بانو رنگ رويا باش
بهترين فصل قصه ما باش
از نگاه من
بهترين نامي
خسته از راه بي سر انجامي
آخرين عاشق
آخرين همراه
از شب يلدا پل بزن تا ما
حجم آغوشت وسعت درياست
بي تو اين عاشق قايقي تنهاست
آخرين بانو سايه را بشكن

سایه را بشکن

 

 
+ نوشته شده در یکشنبه 1384/08/15ساعت 4:39 توسط نسیم |

 روزگار سختی است ...........!

 آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !

 جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !

 خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بی خيال و فروزان !

 می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجيبی است !

 انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند .

 و اينچنين بر حقارت خود دامن می زنند ...

 و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم .

 هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر ! 

 آری ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،

 اما من هنوز هم همان كودك عاشقم  و ساده دل !

 و همچنان در انتظار ،

 در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،

 كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند  و به سر منشا خود بازگرداند .

 و  رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...

 من اينجا تنها ماندم ،

 خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،

 مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ...  مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .

 پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !

 مرا ...... ببـــــــر .  

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/08/12ساعت 11:7 توسط نسیم |

عشق به شكل پرواز پرنده است
عشق خواب يه آهوي رمنده است
من زائري تشنه زير باران
عشق چشمه آبي اما كشنده است
من مي‌ميرم از اين آب مسموم
اما اونكه مرده از عشق تا قيامت هرلحظه زنده است
من مي‌ميرم از اين آب مسموم
مرگ عاشق عين بودن اوج پرواز يه پرنده است

تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار
دروغ اين صدا را به گور قصه‌ها بسپار
صدا كن اسمم رو از عمق شب از نَـقب ديوار
براي زنده بودن دليل آخرينم باش
منم من بذر فرياد خاك خوب سرزمينم باش
طلوع صادق عصيان من بيداريم باش

عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راه قصه بوده
من راهي شدم نگو كه زوده
اون كسي كه سرسپرده مثل ما عاشق نبوده
من راهي شدم نگو كه زوده
اما اونكه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده

تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار
دروغ اين صدا را به گور قصه‌ها بسپار
صدا كن اسمم رو از عمق شب از نَـقب ديوار
براي زنده بودن دليل آخرينم باش
منم من بذر فرياد خاك خوب سرزمينم باش
طلوع صادق عصيان من بيداريم باش

عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راه قصه بوده
من راهي شدم نگو كه زوده
اون كسي كه سرسپرده مثل ما عاشق نبوده
اما اونكه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده

از : داریوش

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/08/12ساعت 4:43 توسط نسیم |

سلام، يه چيزي بيا بي وفا بشيم !!!
دوست دارم که ما يه جور از همديگه جدا بشيم
فکرشو کردم و گفتم واسه چي ديوونه شيم
بهتره ما هم مث تموم عاقلا بشيم
هدف من و تو از حرفاي زيبامون چيه
کاشکي تصميم بگيريم با يکي آشنا بشيم
ميدوني، ديدم نميشه من و تو با هم باشيم
هر کدوم بايد بريم دوباره مبتلا بشيم
ما دو تا اسير همديگه شديم يه جور بد
کاش فراموش کنيم و از دست هم رها بشيم

دور شديم از حرفاي روزاي آشناييمون
سخته اما بيا باز مثه غريبه ها بشيم
ستاره خواستم بچينم، ديگه دستم نرسيد
ما بايد نزديکتر از اين به ستاره ها بشيم
يه چيزي مثه يه شک منو رها نميکنه
بيا امشب من و تو غرق يه دعا بشيم
فکرشو کردي ديگه خدا ما رو دوست نداره؟
بيا باز بنده هاي عزيز واسه خدا بشيم

  شعر از : مریم حیدرزاده

                                               

                                                            

 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/08/12ساعت 4:13 توسط نسیم |

دوستت داشتم

به باور رسیدم دوستت دارم

چون بارها این جمله را به من میگفتی

و من به تابعیّت از تو تکرار میکردم

تا باورم شود هر دو همدیگر را دوست داریم

اما تکرار دوست داشتنهای ما گناه بود

گناهی شیرین

با تمنایی شیرین تر

رفتی خدا به همرات هرجا هستی تمنای گناهی که با هم داشتیم

رفیق راهت باد

تنها دعایم برایت همین است .

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/08/12ساعت 4:5 توسط نسیم |

گفت: عاشق شده ام ...

 

گفتم: عشق به چه معنا ؟

 

گفت: اينكه سخت به چشمهايش خيره شوم و سيري مرا درمان نباشد ...

 

گفتم: تو كيستي؟

 

گفت: من ، نفرت هستم...

 

كفتم: نفرت را چه به عشق ...

 

گفت: نفرت ز عشق باشد و عشق ز نفرت ...

 

گفتم: چگونه يافتي حال كه خود نفرتي ..؟

 

گفت: هر چه در خود نديدم پسنديدم ...

 

گفتم: چه در خود نديدي...

 

گفت: طاقت ... گفت: صبر ... گفت: ايمان ... گفت: ايثار ... گفت: زحمت ... گفت: شادي ... گفت: غم ... گفت: وفا ... گفت و گفت: مهر و محبت...

 

و  خاموش شد ...

 

گفتم: اين ها همه از عشق نباشد عشق را صبري نيست ... وفايي نيست ... زحمتي نيست  ... عشق خود خواهي است چون عشق وسيله اي است كه رنج را به طاقت و درد را به استقامت مثال زند و هدفش رسيدن به آن باشد كه بايد به آن رسيد...

 

گفت: عشق را وصالي در كار نيست ...

 

گفتم: چرا هست...

 

او هيچ نگفت ...

 

گفتم:عاشق چه هستي؟

 

گفت: عاشق عشق...

 

و اين سكوت بود كه بر جانم حكم راند ...

....................

.......................................................................

بر گرفته از وبلاگ http://jiliz.blogfa.com/

+ نوشته شده در پنجشنبه 1384/08/12ساعت 4:2 توسط نسیم |

بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی.

 

 ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره بدست نیاریم نمیدونیم چی رو از دست دادیم.

 

 اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که اون هم همین کارو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اینطور نشد خوشحال باش که تو دل تو رشد کرده.

 

 در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد. ولی یک عمر طول میکشه تا کسی رو فراموش کرد.

 

 

 

دنبال نگاهها نرو چون میتونن گولت بزنن.دنبال دارایی نرو چون کم کم افول میکنه.دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد. کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه.

 

دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقد تنگ میشه که می خواهی اونو از رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی.

 

رویایی رو ببین که می خوای.جایی برو که دوست داری. چیزی باش که می خوای باشی.چون فقط یه جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی.

 

آرزو میکنم به اندازه ی کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی. به اندازه ی کافی بکوشی تا قوی باشی.به اندازه ی کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه ی کافی امید تا خوشحال بمونی.

 

 همیشه خودتو جای دیگران بذار اگر حس می کنی چیزی ناراحتت می کنه احتمالا دیگران رو هم آزار میده.

 

شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن.اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می برن.

 

 شادی برای اونایی که گریه می کنن و یا صدمه میبینن زنده است. برای اونایی که دنبالش می گردن و اونایی که امتحانش کردن.چون فقط اینا هستن که اهمییت دیگران رو تو زندگیشون می فهمن.

 

عشق با یک لبخند شروع میشه با یک بوسه رشد میکنه و با اشک تموم میشه.روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل میگیره.نمیشه تا وقتی که دردها و رنجها رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری.

 

وقتی به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه میکردی و بقیه می خندیدن.سعی کن یه جوری زندگی کنی که وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/08/11ساعت 11:2 توسط نسیم |

مطالب قدیمی‌تر