مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دوم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.گاهي يك سخن بستر هزار پيوند است انديشمندانه سخن بگوييد
يک نامه، پر از کنايه
سلام ؛ حال من خوب است
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور
که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند ...
با اين همه اگر عمري باقي بود ، طوري از کنار زندگي مي گذرم
که نه دل کسي در سينه بلرزد، و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم ...
تا يادم نرفته است بنويسم :

ديشب در حوالي خواب هايم، سال پر باراني بود...
خواب باران و پاييزي نيامده را ديدم
دعا کردم که بيايي، با من کنار پنجره بماني، باران ببارد
اما دريغ که رفتن، راز غريب اين زندگيست
رفتي پيش از آن که باران ببارد ...
مي دانم، دل من هميشه پر از هواي تازه باز نيامدن است!
انگار که تعبير همه رفتن ها، هرگز باز نيامدن است...
بي پرده بگويمت :

چيزي نمانده است، من .... ساله خواهم شد !
گونه هايم از گرمي شراب گر گرفته است،
مي خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،
بي قرارم، مي خواهم بروم، مي خواهم بمانم ؟!
هذيان مي گويم ! نمي دانم...
نه عزيزم، نامه ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد، بي کنايه و ابهام
پس از نو مي نويسم :

سلام ! حال من خوب است،
اما تو باور نکن ...
وسعت هر دلی به اندازه حرفهايی است كه برای نگفتن دارد
دوست داشتن دليل و برهان نمی خواهد...
تو را من دوست می دارم
دوست داشتن دلیل و برهان نمی خواهد
اگر صد بار و با صد بهانه عشقم را رد کنی
من سر افراز تر از قبل به سوی تو می آیم
دلِ دیوانه ام عشقت را ارزان نمی خواهد
من افتاده تر از پیش جلوی تو زانو می زنم
گریه می کنم
تعظیم در برابر شکوه تو از شأن من نمی کاهد
تو را من دوست می دارم
این را هر کس می داند همرهم
هر قسمت از وجودم را به خاطر عشق تو می دهم
تو را من می خواهم با تمام جانم
می خواهم برایت بمیرم، چرایش را نمی دانم
تو را من دوست می دارم
اندازۀ سالهای عمرم
قد آرزوهایی که برای تو دادم
قد تمام اشکهایم که برای تو، به یاد تو می ریزم
تو را من می خواهم دیوانه وار
کاهگل خانه ام می داند دلی دارم بی قرار
تو را می خواهم مثل سایه در کنارم
اگر تو باشی چراغ خانه ام، دیگر آرزویی ندارم
به تو محتاجم ای تنها نیازم
اگر کمکم نکی تمام زندگی ام را می بازم
تو را من دوست می دارم
صمیمانه ترین احساساتم را تقدیم تو می کنم یارم
تو را دوست دارد کسی که نمی خواهد تنهایت بگذارد
برایش دنیا با تمام زیباییها بی تو دیدن ندارد
تو را می خواهم زیبای عشق آفرینم
هر غروب در ساحل منتظرت می نشینم.
عشقم را پنهانی با محبت کشت...
باورش کردم
و ندانستم تمام حرفهایش فریب است
خنده هایش دروغ و بی احساس
گریه هایش هم کمی عجیب است
ندانستم ویرانگری آمده ویرانم کند
ساحر است می خواهد سحر سامانم کند
ندانستم رهگذر است، بهانه اش خستگی
برای اغفال من می آید از در دلبستگی
باورش کردم
و حرفهایش را شنیدم
دلم که با دلش یکدل شد جز آزار چیزی ندیدم
زبان بازیش که تمام شد
دل ساده ام که رام شد
دیگر دوست داشتنی در کار نبود
دیگر دوستی منتظر سر قرار نبود
راست و دروغ به عشق من قسم خورد
چیزی نگفتم من هر چه به روزم آورد
حالا خوب می فهمم معنی حرفهایش را
فریبی بیش نبود
او که دم از محبوبیت میزد
در شهر خود غریبی بیش نبود
او از عشق بی نصیب بود
او کارش فریب بود
او بازی می خواست، بازیچه زیاد داشت
یکی یکی می شکست و کنار می گذاشت
او همیشه فکر دلبری بود
چشمهای شیطان همه جا دنبال پری بود
او به وفا و صداقت کرده بود پشت
او عاشقانش را پنهانی با محبت می کشت.
تو باور نکن اما من...
من شکستم، به روی خود نیاوردم
میدانستم آزارم می دهی پیش تو نیازردم
تو باور نکن اما من شکستم
حتی صدای پاره های قلبم را شنیدم
تو باور نکن
اما من آزردگی ام را پنهان می کنم
من از جانم گذشتم
چون تو مرگ را برایم آسان کردی
از تو هم می گذرم چون عشقم را فدای حرف دیگران کردی
اما تو پوچم مپندار
تنها تر که می شوم بیشتر عاشق می شوم
جانم را بگیر، فرصتی برای عاشق شدنم مگذار
من در خود شکستم
می دانستم به تو نمی رسم
تو زخمهایم را ندیدی
نمی دانی من چه می کشم
پنهانی از حرفهای تو سوختم
تو ندانستی این خاکستر خاموش یک روز آتشش سوزنده بود
تو ندانستی این فاخته رانده از آشیان
یک روز ترانه هایش را برای تو می سرود
یک روز با بالهای کوچک شکسته
تا آسمان تو پرواز کرد و بی تو برگشت
تو ندانستی چقدر غصه خورد از بی حاصلی، از عریانی دشت
تو ندانستی پایبند توام، به سادگی ام خندیدی
تو نخواستی خنده هایم را ببینی و بریدی
تو نشکسته بودی
گریه هایم را باور نکردی
تمام شهر از حال زار من خبر داشت
آنوقت تو از آزار من حذر نکردی
برگرفته از وبلاگ http://vitaminlove.persianblog.com/
عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد . افلاطون
دیگران را همان طور که هستند بپذیرید . دیل کارنگی
ناتوان ترین مردم کسی است که نتواند راز خود را نگه دارد . افلاطون
وقتی همه با من هم عقیده اند ، تازه احساس می کنم که اشتباه کرده ام . اسکاروایلد
می خواهم از گرفته های دلم برایت بگویم
از ابرهای تیره ای که با نسیم خیانت ، به آسمان دلم آوردی
می خواهم گریه کنم اما نمیتوانم
میخواهم تو را به یاد بیاورم و با نگاه چشمان تو تا به صبح مژه بر هم نزنم ،
اما افسوس ،
گذشت دقایق چهره ات را از یاد من برده اند !
میخواهم اولین ساعتی که نگاهم کردی را به یاد بیاورم ،
اما آخرین نگاه تلخ و سرد تو نمی گذارد !
میخواهم اولین دقایق با تو بودن را به یاد بیاورم ،
اما افسوس . . .
میخواهم از گرفته های دلم برایت بگویم ،
اما نه !
دلم نمی آید !
میترسم آسمان آفتابیت را ابری سازم .
برگرفته از وبلاگ دوستان![]()
با ديگران اما برای خودت زندگی كن.
چرا در جست و جوي محبت هستيد ، خود خالق و باعث محبت باشيد .
رازي است مرا راز گشايي خواهم
دردي است به جانم و دوايي خواهم
گر طور نخواهم و نخواهم ديدن
در طور دل از تو جاي پايي خواهم
گر صوفي صافي نشدم در ره عشق
از همت پير ره صفايي خواهم
گر دوست وفايي نکند بر درويش
با جان و دلم از او جفايي خواهم
بردار حجاب از رخت اي دلبر حسن
در ظلمت شب راهنمايي خواهم
از خويش برون شو اي فرو رفته به خود
من عاشق از خويش رهايي خواهم
در جان مني و مي نيابم رخ تو
در کنز عيان کنز خفايي خواهم
اين دفتر عشق را ببند اي درويش
من غرقم و دست ناخدايي خواهم...
********************
آري....
نه مهر سفر نه ماه جادو کرد
نفرين به سفر که هر چه کرد او کرد...
اشک رازي است
لبخند رازي است
عشق رازي است
اشک آن شب لبخند عشقم بود.
