نمی خوام بين منو بين دلش جنگ بشه
نمی خوام عشقی که اون نداره کمرنگ بشه
من فقط يه چيزی از خدا می خوام....
دلم می خواد واسه يه بارم که شده..
دلش برام تنگ بشه!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه
1384/10/28ساعت 7:58 توسط نسیم
|
بد ترين شكل تنهايی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسيد!!! 

+
نوشته شده در چهارشنبه
1384/10/28ساعت 7:57 توسط نسیم
|
دلم برات تنگ شده جونم
می خوام ببينمت نمی تونم
بين ما ديوارای سنگی
فاصله يه عمره می دونم
بغض ترانمو شکستم
می خوام بگم عاشقت هستم
تو عين ناباوری يک شب
خالی گذاشتی هر دو دستم
+
نوشته شده در چهارشنبه
1384/10/28ساعت 7:55 توسط نسیم
|
چی بگم که تنهام...می دونی؟ ياری ندارم
چی بگم که غير غصه...ديگه دلداری ندارم
هيچکسی پا نميذاره...به سراچه خيالم
هيچکسی نداد جواب... اين سوال بی جوابم
+
نوشته شده در چهارشنبه
1384/10/28ساعت 7:53 توسط نسیم
|
کجا بودی وقتی برات شکستم
يخ زده بود شاخه ی گل تو دستم
کجا بودی وقتی ديوونت بودم
وقتی که بيقرار شونت بودم
+
نوشته شده در چهارشنبه
1384/10/28ساعت 7:48 توسط نسیم
|
به نام عشق و زندگی تو را انتخاب کردم
من از در خونه دل همه رو جواب کردم
گفتم برای چیدنت گلی از گلزار بهشت
دیگه به امید خدا میرم به سوی سرنوشت
زدم به قلب زندگی برای انتخاب یار
قرعه به نام تو زده سهم من و این روزگار
عاقبت کار دیگه خوب و بدش به دست توست
بذار که سربلند باشیم شکست من شکست توست
من دوست دارم را به تو راحت گفتم
گفتم ولی از روی صداقت گفتم
+
نوشته شده در سه شنبه
1384/10/27ساعت 8:20 توسط نسیم
|
+
نوشته شده در دوشنبه
1384/10/26ساعت 13:27 توسط نسیم
|
مثل يك كوه بلند
زير آسمان وحشي
مي سپُرد راه
...
صداي نفسش
همچو باد و بوران
مي تپيد در رگ خاك
...
روي ابرهاي سنگي
مثل يك اسب سريع
مي دويد نور
...
توي راه بي نهايت
مي وزيد باد
لابه لاي نفسش
...
خسته از رنگ
سياه
خسته از ننگ
سپيد
مي جهيد شاخه به شاخه
...
چشم ها بسته
زير اين گنبد تلخ
راه مي بُرد سوي سراب ...
+
نوشته شده در یکشنبه
1384/10/25ساعت 9:40 توسط نسیم
|
بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر و تبر تيشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود


+
نوشته شده در شنبه
1384/10/24ساعت 12:47 توسط نسیم
|
يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .پسر بچه گفت: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند .او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد. و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود . به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي بماند
و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد .اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست ، ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد
+
نوشته شده در سه شنبه
1384/10/20ساعت 15:55 توسط نسیم
|
از بی تو بودن ها...............
باز در کهسار دور قصه ها
یک نفر آمد صدای زد تو را
یک نفردر من تو را فریاد کرد
بغض دیرین مرا آزاد کرد
یک نفر در من صدایت کرد و رفت
در صدای من رهایت کرد و رفت
باز یادت بر سرم آورر شد
خاطرات خفته ام بیدار شد
باز در من شعله ای سر کش گرفت
باز روح خسته ام آتش گرفت
باز در شهرخیالت گم شدم
در خیابان وصالت گم شد
گم شدم در کوچه های خسته گی
بر دو راهی های صد دلبستگی
در میان پیچ و تاب خاطرات
در به درگشته به دنبال صدات
سر زدم تا انتهای یادها
سر زدم تا کوچه میعادها
باز هم زنجیری بندت شدم
همنشین کوی لبخندت شدم
در خموش خلوت میعاد تو
پا نهادم جای پای یاد تو
در پی ات هر جای این شهر شلوغ
سر زدم حتی به بازار دروغ
قلب من اندر ته بن بست ها
ماند تنها با هزاران دستها
گر چه در دل حرف من بسیار بود
رو به روی من فقط دیوار بود
در سکوت سرد این دیوارها
من کفن کردم دلم را بارها
مردم از نا مردی بی دردها
مردم از بی دردی نا مردها
وای کاین نا مردم نا دردمند
بر سرم بی تو چه ها آورده اند
بی تو قلبم را به غارت برده اند
بی تو روحم را اسارت برده اند
بارها مرگ دلم را دیده اند
بارها بر درد من خندیده اند
میزنند از پشت خنجر بر دلم
میفروزند آتش غم در دلم
تو نبودی آتشی افروختند
از تو گفتن های من را سوختند
تو نبودی هیچ کس با من نبود
هیچ جا اشک مرا دامن نبود
تو نبودی زیر سقف گریه ها
میزدم هر شب صدایت بی صدا
کاش بودی ای رفیق آشنا
تا ببینی وقت دلتنگی مرا
بشنوی تا ضجه های درد را
تا ببینی گریه یک مرد را
بی تو هر جا میروم نا آشناست
هر کجا پا میگذارم نا کجاست
رفتی از دست من و رفتم ز دست
بی تو می گیرد دلم از هر چه هستای رفیق سالهای غربتم
همنشین لحظه های خلوتم
باز گرد و های هایم را ببین
زخم حسرت در صدایم را ببین
گوش کن از غم سرودن های من
قصه" از بی تو بودن ها"ی من
من از این بی همصدایی خسته ام
من از این بی آشنایی خسته ام
خسته ام از شهرک بی قاصدک
شهر بی پروانه بی شاپرک
شهر عطر یاس را نشناختن
شهرگلها را ز کاغذ ساختن
شهر در اعماق ظلمت گم شده
مردمانش تازگی مردم شده
مردم در دلشکستن سختکوش
مردم ایمان خر عرفان فروش
معنی گل را نمیدانند چیست
صاحب دل را نمیدانند کیست
حرفهاشان با زبان خنجر است
گوششان بر بی زبانیها کر است
خسته ام از بازی نیرنگشان
از نگاه چشمهای تنگشان
من غریق این سرابم سالهاست
تشنه یک قطره آبم سالهاست
سالها ماندم به دریای خیال
تشنه یک قطره احساس زلال
تشنه آن روزهای پاک پیش
تشنه یک تشنه دیدن مثل خویش
هرچه دیدم جملگی نیرنگ بود
کاشکی من هم دلم از سنگ بود

+
نوشته شده در دوشنبه
1384/10/19ساعت 16:11 توسط نسیم
|
"بعد از من"
مرا عمری به دنبالت کشاندی
سر انجامم به خاکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را وافسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس مرگم سرشکی هم فشاندی
گذشت از من ولی اخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی
+
نوشته شده در پنجشنبه
1384/10/15ساعت 11:15 توسط نسیم
|
رفتن دلیل نبودن نیست
در آسمان تو پرواز می کنم
عصری غمگین و غروبی غمگین تر در پیش
من بیزار از خود و از کرده ی خویش
دل نامهربانم را به دوش می کشم
تا آن سوی مرزهای انزوا پنهانش کنم
در اوج نیزارهای پشیمانی
قبرهای سیاه و سرگردان
که با من از یک طایفه اند سلام میگویم
تو باور نکن اما من عاشقم
رفتن دلیل نبودن نیست
در غروب اسمان تو شاید
در شب خویشتن چگونه بی تو گم شوم
تو را تا فردا تا سپیده خواهم برد
و با یاد تو و با عشق تو خواهم مرد
تو باور نکن اما من عاشقم...
+
نوشته شده در پنجشنبه
1384/10/15ساعت 10:50 توسط نسیم
|
به جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار میکی
امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن
بجای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی
امروز با تبسم مختصری شادم کن
بجای آن متن های تسلیت گویی که فردا در روزنامه ها برایم می نویسی
امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن
من امروز به تو نیاز دارم نه فردا
+
نوشته شده در سه شنبه
1384/10/13ساعت 13:39 توسط نسیم
|
تا كنون از خود پرسيده ايد كه مهمترين عنصر در هر رابطه اي چه چيز ميباشد؟ پاسخ بسياري از افراد به اين پرسش عشق است. بله عشق يك موهبت است و بدون آن هيچ رابطه اي پايدار نخواهد ماند. اما عشق نيز به تنهايي و بدون پشتوانه "احترام" ناتوان و متزلزل خواهد بود. احترام متضمن و بيمه گر عشق است.
شايد لازم باشد براي درك بهتر اين مسئله رابطه (مانند ازدواج) را به يك بنا تشبيه كنيم. در اين منزل باشكوه پي و شالوده خانه را عشق، ستونهاي آن را دو فرد و مصالح ساختماني اتصال دهنده آن را احترام تشكيل ميدهند.
از عشق آغاز ميكنيم كه هيچ رابطه اي بي آن زماني فرو خواهد ريخت. اكنون به دو ستون اصلي اين خانه نگاهي مي اندازيم كه با آنكه جدا از يكديگر قرار گرفته اند اما همواره پيوسته به هم ميباشند. بنابراين در هيچ رابطه اي دو فرد نميبايست فرديت خود را از دست داده و با يكديگر "يكي شوند،" بلكه ميبايد در كنار يكديگر پشتيبان يكديگر باشند و يكتايي، فرديت، شخصيت، علايق و خواسته ها و آرزوهاي خويش را حفظ كنند. اما اين منزل دير يا زود در معرض عوامل محيطي قرار گرفته و طوفانها، گردبادها، زلزله ها، روزهاي آفتابي و باراني بسياري را به خود خواهد ديد. اينها همان تجارب زندگي هستند كه دو فرد در كنار هم با آنها مواجه خواهند گشت. لحظات تلخ و شيرين، اندوه و شادكامي. اكنون به مصالح ساختماني اين منزل ميرسيم. آيا بدون سيمان و بتون بنايي پابرجا خواند ماند؟ احترام مصالح پيوند دهنده اجزاء ساختمان است كه خانه را در برابر طوفانها، بادهاي ويرانگر، شدايد و تلخي هاي زندگي حفاظت ميكند. در واقع احترام بيمه ساختمان ميباشد.
ممكن است شريك زندگي تان شما را بسيار دوست داشته باشد اما آيا به شما احترام نيز ميگذارد؟ افراد دوست دارند محبوب باشند اما محترم بودن به مراتب ارزشمند تر از محبوب بودن است. تعريف احترام چنين است: به رسميت شناختن شايستگي، ارزشمندي، حقوق و مزاياي فرد به عنوان يك انسان. و يا احترام عبارت است از: ادب، مراعات، پذيرش و توجه. يك شريك ايده آل فردي است كه هم شما را دوست دارد و هم به موازات آن براي شما احترام قائل است. چگونه ميتوان نشانه هاي بي حرمتي را در يك رابطه شناسايي كرد؟ نشانه هاي بي احترامي به قرار زير ميباشد:
1- بي اعتبار كردن: جاي فرد پاسخ دادن، سخنان فرد را قطع كردن، بي اعتنايي كردن، تمسخر كردن، گوش ندادن به سخنان فرد و تحقير كردن.
2- ارعاب كردن: تهديد كردن، هراساندن، قلدري كردن و تشر زدن.
3- انتقاد كردن: عيبجويي، ملامت كردن، نفي كردن و غر زدن.
4- كنترل كردن: جلوگيري از تصميم گيري مستقل فرد، تحكم كردن، سلطه گري و تحميل عقايد، خواسته ها و نيازها.
5- قضاوت كردن:تعيين درستي و نادرستي اعمال فرد، برانگيختن احساس گناه و شرمساري در فرد.
6- بد نام كردن: تهمت و افترا زدند، رسوا كردن و افشا گري كردن.
7- فريب دادن:دروغ گفتن، گمراه كردن و حقه زدن.
8- خيانت كردن:صادق نبودن، وفادار نبودن.
9- توهين كردن: گستاخي كردن، ناسزا گويي، رنجاندن.
10- سوء رفتار كردن: از لحاظ كلامي، احساسي و فيزيكي. صدمه زدن به حس امنيت و فرديت شخص. كتك زدن، فرياد كشيدن و فحاشي كردن.
11- هر نوع تغيير در لحن صدا ، اشارات و تغيير در چهره كه پيام آن چنين است:"من مهمتر از تو هستم".
شريكي كه بي احترامي ميكند در واقع در صدد آنست كه با خرد كردن شخصيت فرد مقابل، خود را مهمتر و برتر جلوه دهد. اما غافل از آن كه با اين عمل شالوده خانه اي كه روزي با عشق بنا نهاده شده را سست و تخريب ميكند و آنكه سرانجام آوار آن بر سر خود وي نيز فرو خواهد ريخت.
شما همانگونه كه اجازه ميدهيد ديگران با شما رفتار كنند، ديگران با شما رفتار خواهند كرد. همه چيز وابسته به خود شماست هنگامي كه مورد بي احترامي قرار ميگيريد و سكوت ميكنيد در واقع در آن بي احترامي خودتان نيز سهيم هستيد.
در انتها به خاطر داشته باشيد كه منزل باشكوه شما (رابطه) در صورتي كه به حال خود رها گردد صرفنظر از آنكه در ابتدا تا چه اندازه استوار و مستحكم بنا گرديده باشد به مرور زمان از هم پاشيده و رو به خرابي و زوال پيش خواهد رفت بنابراين بياموزيد با تبادل عشق و احترام روزافزون تركهاي هر چند كوچك منزل خود را مرمت كرده و ان را استوار و پايدار نگه داريد.
"راستگويي و صداقت در ايجاد اعتماد در رابطه ضروريست. احترام محصول اعتماد و عشق محصول احترام است"
"هر رابطه اي منحصر بفرد است. و براي نتيجه بخش بودن آن بايد مقتضيات آن فراهم گردد. هيچ راه ميانبري وجود ندارد."
"زندگي كوتاه است. آن را هدر مشاجرات و جر و بحثهاي بي معني و بي اهميت نكنيد!"
+
نوشته شده در دوشنبه
1384/10/12ساعت 11:55 توسط نسیم
|
لبه پرتگاه
وقتی خداوند شما را به لبه پرتگاهی هدايت كرد، كاملا به او اعتماد كنيد. چون يكي از اين دو اتفاق خواهد افتاد: او شما را ميگيرد اگر بيفتيد يا اينكه يادتان میدهد چگونه پرواز كنيد
+
نوشته شده در یکشنبه
1384/10/11ساعت 11:49 توسط نسیم
|
زندگی به من آموخت
چگونه دوست داشته باشم . . ! ! !
اما به من نیاموخت چگونه فراموش کنم .
اگر آدمی زندگی را دوست می داشت
هرگز در آغاز تولد نمی گریست .
+
نوشته شده در سه شنبه
1384/10/06ساعت 12:48 توسط نسیم
|
اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد منو ببخش
اگه تويي اون که فقط دلم ميخواد منو ببخش
اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد منو ببخش
اگه تويي اون که فقط دلم ميخواد منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو مي شمارم
منو ببخش اگه بهت خيلي ميگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل مي چينم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب مي بينم
اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد منو ببخش
اگه تويي اون که فقط دلم ميخواد منو ببخش
منو ببخش اگه واسه چشماي تو خيلي کمم
تو يک فرشته اي و من اگه فقط يه آدمم
منو ببخش اگه برات ميميرم و زنده ميشم
اگه با ديوونگيام پيش تو شرمنده ميشم
منو ببخش اگه همش ميسپارمت دست خدا
اگه پيش غريبه ها به جاي تو ميگم شما
منو ببخش من نميخوام تو رو به ما نشون بدم
نشونيتو نه به شب و نه دست آسمون بدم
منو ببخش اگه ميخوام تو رو فقط واسه خودم
ببخش اگه کمم ولي زيادي عاشقت شدم
اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد منو ببخش
اگه تويي اون که فقط دلم ميخواد منو ببخش
اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد منو ببخش
اگه تويي اون که فقط دلم ميخواد منو ببخش
اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد منو ببخش
اگه تويي اون که فقط دلم ميخواد منو ببخش
اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد منو ببخش
اگه تويي اون که فقط دلم ميخواد منو ببخش
+
نوشته شده در سه شنبه
1384/10/06ساعت 8:17 توسط نسیم
|
هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت
اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د

اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت
دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت
تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت
چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت
تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي

در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت
من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت
خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت
برگرفته : از دوستان
+
نوشته شده در دوشنبه
1384/10/05ساعت 11:47 توسط نسیم
|
در قير شب ديرگاهي است در اين تنهايي رنگ خاموشي در طرح لب است. بانگي از دور مرا مي خواند، ليک پاهايم در قير شب است. رخنه اي نيست در اين تاريکي: در و ديوار بهم پيوسته. سايه اي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است ز بندي رسته. نفس آدم ها سر بسر افسرده است. روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا هر نشاطي مرده است. دست جادويي شب در به روي من و غم مي بندد. مي کنم هر چه تلاش، او به من مي خندد. نقش هايي که کشيدم در روز، شب ز راه آمد و با دود اندود. طرح هايي که فکندم در شب، روز پيدا شد و با پنبه زدود. ديرگاهي است که چون من همه را رنگ خاموشي در طرح لب است. جنبشي نيست در اين خاموشي: دست ها، پاها در قير شب است. شعر : از سهراب سپهری
+
نوشته شده در دوشنبه
1384/10/05ساعت 9:27 توسط نسیم
|