این روزها دل تنگم
چون کودکی بهانه می گیرد
بی خواب شده
هرچه داستان برایش تعریف میکنم
هرچه برایش شعرمی خوانم
خوابش نمی برد
نه دیگر شوق جنگل ودریا دارد
نه مهتاب وماه وستاره ها
خنده ازیادش رفته
وگاه وبی گاه…. بابهانه و بی بهانه می گرید
گریه دل!خونابه احساس است
کاری ازمن ساخته نیست جزاینکه بااو بسازم
ودائم درگوشش زمزمه کنم…. آرام باش ای دل
دل صدپاره و زخم خورده من
آرام باش ! ای تنگ ترین قفس دنیا…